مرضيه رسولي؛ موسيقيداني در ارمنستان زندگي مي کرد که کارش ساززدن بود. از صبح تا شب در خانه مي نشست و با ويولن سلش فقط يک نت را مي زد و تکرار مي کرد. همسر او به ستوه آمده بود و هر روز خسته تر از ديروز سعي مي کرد از راه يافتن صداي ساز او که جز همان يک نت نبود به گوش هايش جلوگيري کند. يک روز در شهر خبر پيچيد که دسته اي ويولن سل نواز به شهر آمده اند و قرار است در ميدان اصلي برنامه اجرا کنند. زن به همسرش خبر داد و راهي ميدان اصلي شد. کنسرتي بود که در آن سازها غوغا مي کردند و لحظه اي قرار نداشتند. دست هاي نوازندگان برخلاف شوهرش روي ساز ثابت نمي ماند، به تندي حرکت مي کرد و نت هاي بي شماري را به اجرا در مي آورد. زن از اين همه تحرک و صدا به هيجان آمده بود. بعد از پايان کنسرت به خانه برگشت و براي همسر ويولن سل نوازش تعريف کرد که آن نوازندگان چه کردند و چه تحرکي داشتند و دستانشان روي دسته ساز مرتب بالا و پايين مي رفت، گفت؛ کاش تو هم مثل آنها ساز مي زدي. مرد نوازنده جواب داد؛ آنها دنبال همين يک نتي مي گردند که من مي زنم.
اين داستان را محمدرضا لطفي تعريف کرد و دستي به سازش کشيد که کنار او روي مبل آرام خوابيده بود. در خانه لطفي که نور ملايم آباژورها، تاريکي شب را شکوهي ديگر مي بخشيد، همه چيز حکايت از سکون و سکوتي داشت که نوازنده بزرگ ما را قبل از کنسرت در خود حل مي کند. شمع هاي روي ميز، گل هاي شناور در تنگ شيشه اي پر از آب، پنجره اي با پرده هاي گشوده که از تهران تابلويي غرق در نور ساخته بود و همسري هنرمند که مشتاقانه در انتظار ديدن لطفي بر روي صحنه است. آرامش لطفي، فردا شب تبديل به خروش مي شود و کاخ نياوران را در مي نوردد. او بعد از 24 سال دوباره درايران به روي صحنه مي رود و با سازش حالي ديگر خلق مي کند.
***
شما از بدو ورود به ايران مباحثي را مطرح کرديد که واکنش هاي مختلفي به دنبال داشته و بعضاً اين واکنش ها تند بوده است. شما با چه هدفي از شيوه کمانچه نوازي و چگونگي آموزش موسيقي انتقاد کرديد و آيا انتظار چنين واکنش هايي را داشتيد؟
من اگر مي خواستم، مي توانستم در ايران مباحثي را مطرح کنم که بتواند همه را درگير کند و به مطبوعات بکشاند. مباحث بسياري وجود دارد که بنا به دلايلي در صنف خودم به علت احترام گذاشتن به موسيقي و موسيقيدان آنها را اصلاً مطرح نکرده ام. موضوعاتي که درباره آنها نوشته ام، چيزي نبود که بخواهد واکنش و بحث و نظر به وجود بياورد. اگر در چند مورد مثل کمانچه صحبت هايي را مطرح کرده ام اين صحبت ها را به مطبوعات نکشانده ام. حرف هايم را در بروشوري و براي تعداد خاصي از علاقه مندان گفته ام که از سوي عده اي ديگر پخش شده و واکنش ايجاد کرده است. عقيده کلي من اين است که بحث در حوزه فرهنگ و تاثيرش بر جامعه و دولت و حکومت ها بايد ايجاد واکنش کند. فرهنگ موقعي حرکت مي کند و پوياست که بتواند نظرات يک انديشمند و هنرمند را در بيرون از ذهن او با آزادي کامل منتشر کند؛ تريبون آزادي که افراد در تخصص هاي مختلف بتوانند در چارچوب اخلاق حرفه اي در آن بحث کنند.
پس مي شود نتيجه گرفت که شما اين مباحث را براي مخاطبان خاص مطرح کرده بوديد و اين مخاطبان طبعاً اهل موسيقي و دوستداران اين هنر هستند؛ کساني که اثر «خموشانه» را مي خرند و گوش مي کنند.
بله. نظراتم را در بروشور «خموشانه» براي کساني که مي خواهند درباره کمانچه بدانند، نوشته ام. کار عجيبي هم نکرده ام و در همه جاي دنيا انتشار نظرات صاحب اثر در بروشور آلبوم مرسوم است.
آيا انتظار چنين واکنش هايي را داشتيد؟
من اصلاً به واکنش فکر نکردم. عقيده اي داشتم و عقيده ام را هم در اثري که متعلق به خودم است و خودم آن را منتشر کرده ام، گفته ام. فکر مي کنم اين حق را داشتم.
شما فرموديد که در حوزه فرهنگ بايد انديشه و نظرات با آزادي بيان شوند. چرا اين مباحث را به جاي چاپ در بروشور سي دي به صورت گسترده تر مطرح نکرديد؟
ببينيد يک قانون داريم و يک سنت. سنت اهل موسيقي، توانايي شنيدن انتقاد و نظر را در حرفه خود ندارد. جنبه فرهنگي وجود ندارد و به همين دليل واکنش ها، واکنش هاي تند، بي رويه و نسبتاً غيرمنطقي است. اگر موزيسين برخورد منطقي کند و جواب نقد مرا بدهد، باعث خوشحالي من است اما چون مي دانم ميزان اين جنبه چقدر است، حتي سعي کرده ام در مصاحبه هايم صحبت هايي نکنم که باعث رنجش و واکنش هايي شود تا همين حداقل ارتباطي که بين موسيقيدان ها وجود دارد و در کم رنگ ترين حد ممکن است، به زير صفر برسد. اين بحث ها نبايد فقط در سطح مطبوعات مطرح شود، بلکه بايد ميزگردهايي ترتيب داد و اين نظرات را در دانشگاه ها هم مطرح کرد تا آدم ها بنشينند و در يک محيط صلح آميز با هم بحث کنند و مخاطبان هم گفت وگوي هنرمندان را بشنوند. اين باعث تحرک و گفت وگوي مثبت مي شود.
من علاقه مند بودم در چنين فضاهايي حرف هايم را بزنم نه مثلاً در روزنامه ها که گاهي جاي چنين بحث هايي نيست و مخاطبان آن کمتر موزيسين ها هستند.
به هر حال موسيقيدان ها هم بايد آمادگي شنيدن چنين نظراتي را داشته باشند. وقتي شما پس از انتشار مقاله اي کوتاه که در بروشور «خموشانه» منتشر شد، با موج مخالفت برخي از موسيقيدانان روبه رو شديد، چطور انتظار داريد که اين نظرات در ميزگردها يا حتي روزنامه ها مطرح شود؟ بعد از چندين سال موسيقيداني در مقاله خود از چند موسيقيدان ديگر نام برد و مسائلي را درباره آنها مطرح کرد. در حالي که اين مرسوم نيست و آنقدر انتقادات کلي است که مي شود گفت طرف خطابي ندارد.
اين همان سنتي است که من از آن حرف مي زنم. از 10 يا 12 سال پيش سنتي در اهل موسيقي جاافتاده که مي خواهم از آن حرف بزنم و اميدوارم دوباره موجب کدورت نشود. مساله شغل و درآمدزايي و آموزش مطرح است. من راجع به آقاي فرج پوري آن مطلب را نوشتم به اين دليل که شاگردم است و دوستش دارم و همين طور آقاي کلهر که در اين عرصه زحمت کشيده اند. آقاي فرج پوري به من گفت من در جواب شما حرف هايي زدم چون مجبور بودم و نمي توانستم جواب شاگردانم را بدهم، وگرنه خودم مساله اي نداشتم. شغل آدم ها و اتوريته هايي که ساخته شده زير علامت سوال رفته است. ما در عرصه هاي مختلف هنر براي افراد شأن و درجه اي قائل شديم که افراد به آن شأن و درجه نرسيده اند اما در جزايرشان براي خود مرتبه اي ساخته اند و اطرافيان هم اين مرتبه را پذيرفته اند.
منظور شما اين است که آن جايگاه را ندارند؟
بله، آن جايگاه را ندارند چون اتوريته پيدا کردن در هر عرصه اي با سختي هايي همراه است و تعداد محدودي اتوريته مي شوند اما در اين ساليان فضاي فرهنگي ايران طوري جلو رفته که اتوريته هاي کاذب به وجود آمده است. وقتي در سازمان هاي مختلف به تمام موسيقيدان ها و هنرمندان استاد خطاب مي کنند، نشان دهنده اين است که اتوريته به هم خورده است، چون همه که نمي توانند به درجه استادي برسند. علامه دهخدا و علامه قزويني استاد هستند اما درجه آنها با درجه کساني که ما آنها را استاد مي ناميم قابل مقايسه است؟ اطلاق کلمه استاد به کسي بايد در حد او باشد. يعني اين کلمه تعريفي دارد. براي اينکه کرسي استادي در شهري بگيريد بايد مراحل متعددي را طي کرده باشيد. حالا در اينجا و در حوزه موسيقي مگر مي شود تمام دست اندرکاران موسيقي و کساني که ساز مي زنند استاد باشند؟ پس اتوريته کاذب به وجود آمده است و ضررش اين است که من که نمي دانم استادي چه معني دارد شما را استاد خطاب مي کنم و سوالاتي مي پرسم که در توان پاسخگويي شما نيست اما شما نصفه و نيمه به آن جواب مي دهيد و مرا راهنمايي نمي کنيد که نزد چه استادي بروم تا بتوانم جواب سوالم را بگيرم. طبعاً شاگردها هم ناقص پرورش پيدا مي کنند. من در مکتب خانه ميرزا عبدالله به هنرجويان اعلام کرده ام که هيچ کس حق ندارد به مدرساني که آنجا تدريس مي کنند، استاد بگويد. ما همه مدرس هستيم. من چند سال پيش کلمه «کامل» را کنار استاد گذاشتم و برخي موزيسين ها را «استاد کامل» ناميدم تا کساني که واقعاً سال ها در اين راه زحمت کشيده اند و مدارج مختلف را طي کرده اند، تکليف شان با بقيه روشن باشد. اما هر موزيسين خوبي لزوماً استاد نيست. اگر شما را هنرمند خطاب کنند، ارز ش اش بيشتر از آن است که استاد خطاب تان کنند، چون هنرمند خلق مي کند و مي آفريند. اگر در کلاس به مدرسان استاد نگويند آنها ناراحت مي شوند. اين مشکلي است که ما را دچار اوهام کرده. اين اوهام فقط متعلق به اهل موسيقي نيست و در هنرهاي ديگر هم وجود دارد. اما ما بايد چه کنيم؟ من وقتي استادان قديم را به خاطر مي آورم و شاگردي خودم مقابل آنها را، ناراحت مي شوم و اين ناراحتي شخصي نيست. شما در دانشگاه به ترتيب بايد مربي، استاديار، دانشيار و استاد باشيد تا بعد تبديل به استاد کامل شويد اما در موسيقي اين رده بندي به هم خورده و بلبشويي در معاني به وجود آمده است. مسائلي که من مطرح مي کنم دلسوزانه است و براي کوچک کردن دوستان ما نيست. آنها بايد با من همفکر شوند تا اين اشتباهات را تصحيح کنيم و شرايط عيني و واقعي به هنر بدهيم. بالاخره بايد رئاليسمي هم وجود داشته باشد و نمي توان با تخيلات زندگي کرد.
اين واکنش ها نگرش شما را نسبت به فضاي موسيقي عوض کرد؟
ابداً. به دليل اينکه من آگاهانه کار مي کنم و برنامه دارم. در 13 ماهي که آمده ام تمام برنامه هايم انجام شده است. هوشيار هستم و با آدم ها مشورت مي کنم. شنيدن نظرات ديگران به من کمک مي کند تا در برنامه هايم موفق شوم. موفق شدن من، موفق شدن موسيقي است.
آيا شما از مطرح کردن اين بحث نتيجه دلخواه خود را گرفتيد؟ همان طور که حتماً مي دانيد بسياري به مطرح کردن برخي مسائل از سوي شخص شما اعتراض داشتند. آنها گفتند شما سال ها خارج از کشور زندگي کرده ايد و با شرايط و فضاي موسيقي امروز ايران آشنا نيستيد. گفتند آقاي لطفي با بحث هايي که مطرح کرد باعث شد دوستان و همکاران قديم او، دلسرد و ناراحت شوند.
گفته اين دوستان محترم است اما بايد اين گفته ها منطقي باشد. من 24 سال در خارج بوده ام و تريبون ايران را نداشتم. اما چطور مي شود که من سال ها در ايران نباشم و شرايط را درک نکنم اما سازم بيرون مرزها زده شده و صداي آن از بيرون مرزها وارد کشور شده باشد؟ وقتي کسي در خارج از کشور زندگي مي کند به معني اين نيست که ارتباطش با ايران قطع است. وقتي مرتب با حوادث و مسائل سياسي، اجتماعي و فرهنگي کشور در ارتباط هستم، بقيه نمي توانند مدعي شوند که چون من در ايران نبوده ام، آن را نمي شناسم. من شخصاً براي ايراني که بعد از چندين ماه بازگشت در ميان اهل موسيقي مي شناسم، متاسفم. ما آرماني بزرگ را در سال هاي 50 تا 64 شروع کرديم و چنين بحث هايي اصلاً در آن مطرح نبود. استاد و شاگردي، تفکر و رقابت و دوستي معني داشت. ما زير بار هر چيزي مي رفتيم. وقتي مي فهميديم که دوست و همکارمان مشکل دارد همه جمع مي شديم و مشکلات يکديگر را حل مي کرديم. اما من که در آن سال ها چنين آدمي بودم امروز نمي توانم ارتباط سالمي با همکارم برقرار کنم. براي اينکه اتوريته کاذب کار دست همه داده است.
گذشته از اينکه من از سال 1373 مرتب به ايران مي آمدم و چنين حرفي از طرف دوستان واکنشي است براي فرار از واقعيت. مساله اصلي براي خيلي از هنرمندان اقتصاد است، اما کار هنرمند اين است که دردهاي آدميان را تبديل به اميد براي آينده کند. اما وقتي هنرمند در حالي که درس موسيقي مي دهد، در کار خريد و فروش آهن است يا اينکه ساز تقلبي به همکاران خود مي فروشد، اين انگيزه آلوده مي شود. اينها صحبت هايي است که من نمي خواستم مطرح کنم. چنين وضعيتي اسف بار است در حالي که آرمان ما اين نبود. من عقيده ندارم که هنرمند بايد فقير باشد اما رفاه او نبايد باعث تخريب روح و آرمانش شود. در حالي که اين اتفاق به خصوص براي هنرمندان بزرگ ما هم افتاده و تبديل به سم شده است. تفاوت من با آقاي X چيست؟ تفاوت ما اين است که او امروز در بانک 500 ميليون تومان پول دارد و من ندارم. اما من چه دارم که او ندارد؟ هنرمند هيچ وقت دنبال رشوه نمي رود. من اگر حرفه ام موسيقي است از اين راه بايد زندگي کنم نه در کار خريد و فروش آپارتمان باشم اما امروز مساله اقتصاد اولويت دارد.
پس با اين حساب جايي براي انتقاد وجود ندارد.
چرا. روش وجود دارد. من به شما قول مي دهم دو سال ديگر موزيسين هاي ما خيلي راحت تر نقد را مي پذيرند و خود هم انتقاد مي کنند. بازار موسيقي ايراني در يک دهه و شايد دو دهه بلاي بزرگي سر اهل موسيقي آورد به دليل اينکه هيچ موسيقي اي به جز موسيقي ايراني وجود نداشت و همين امر رفاه فوق العاده اي براي اهل موسيقي به ارمغان آورد. ما در تاريخ 100 سال اخير هيچ دوره اي را سراغ نداريم که وضع موسيقيدانان ايراني به خوبي اين يکي، دو دهه باشد. تاريخ موسيقي گواه است. ما يک موسيقيدان مرفه به نام علي نقي وزيري داشتيم. ميرزا حسين قلي، ميرزا عبدالله، درويش خان و بقيه بسيار فقير بودند. 95 درصد موسيقيدانان در اين 100 سال چنين وضعيتي داشتند. اما موسيقيدان معروف ما امروز صاحب يک خانه فوق العاده در بالاترين نقطه تهران است که به تمام شهر ديد دارد، به اضافه يک ويلا در شمال و يک ويلا در کلاردشت و ماشين پاجرو سوار مي شود. به 30 شاگرد درس مي دهد و ماهي يک ميليون و دويست هزار تومان مي گيرد.
به عقيده شما مرفه بودن با انتقادناپذير بودن اهل موسيقي در ارتباط است؟
بله کاملاً. اما تا دو سال ديگر شرايط عوض خواهد شد.
آقاي لطفي مگر تا دو سال ديگر قرار است چه اتفاقي بيفتد؟
اتفاق مهم اين است که من آنقدر بحث و انتقاد مي کنم و کتاب و مقاله مي نويسم تا موزيسين هاي ما وارد ميدان شوند و بنشينيم با هم حرف بزنيم تا بفهمند انتقاد به معني دشنه به دست گرفتن نيست.
پس چرا بعد از اين بحث ها، سکوت کرديد؟

من سکوت نکرده ام، حرف هايم را در جاهاي مختلف زده ام اما کسي از من جوابي نخواست. آقاي کلهر مقاله اي براي من نوشته بود که من آن را خواندم، فردايش در همشهري فرد ديگري جوابي توهين آميز به او داده بود که مرا خيلي ناراحت کرد. اين توهين ها مرا خوشحال نمي کند. وقتي مي بينم روزنامه، محلي براي بازتاب مطالب توهين آميز است، سکوت مي کنم و جوابي براي روزنامه نمي فرستم در حالي که اگر آن مقاله چاپ نمي شد، شايد جواب آقاي کلهر را مي دادم. گاهي جواب دادن به سوالي باعث مي شود حرمت هنر از بين برود. حرمت هنر متعلق به هنرمند اين دوره نيست، بلکه ارتباط با تمام هنرمندان تاريخ دارد.
پس اگر کسي به شما انتقاد کند، شما حتماً پاسخ مي دهيد؟
بله، به شرطي که اين انتقاد در جاي درستي مطرح شود. من به عنوان موسيقيدان فقط به موسيقيداني که هم شأن من باشد جواب مي دهم و ننشسته ام به همه جواب بدهم. به کساني جواب مي دهم که خود در عرصه هنر داراي منشي بوده اند و زحمت کشيده اند. مثلاً اگر آقاي شجريان، عليزاده، مشکاتيان، فخرالديني، دهلوي و روشن روان انتقادي کند، جوابش را مي دهم. کساني که من به عنوان موسيقيدان آنها را قبول دارم وگرنه اگر در روزنامه کسي انتقادي کند من جوابش را نمي دهم.
حتي اگر آن انتقاد درست باشد؟
اگر انتقاد از سوي منتقد باشد، بايد منتقد ديگري جواب او را بدهد و هر کسي در جايگاه خود با ديگري وارد بحث شود. اين سنت همه جاي دنياست. در ضمن من نمي خواهم کساني را که هنوز به مرحله موسيقيداني نرسيده اند، معروف کنم. بعضي اوقات برخي سعي مي کنند کاري کنند تا من جواب بدهم و آنها معروف تر شوند. مثلاً اگر کسي که با آقاي شجريان عکس مي گيرد، در جايگاه او و هم رتبه او نباشد، همين عکس باعث معروف شدن آن فرد مي شود.
نگاه شما به موسيقي، نگاهي اجتماعي است. در ارائه تفکرات اجتماعي، موسيقي چه جايگاهي دارد و چگونه مي تواند جريان اجتماعي را هدايت کند؟
در دنيا موسيقي نوازها و موسيقيدان ها از نظر بينش هنري و ادراک فرهنگي از همه رشته هاي هنري ضعيف تر هستند. علتش اين است که نوازنده با آوا سروکار دارد و روزانه وقت عمده خود را صرف ساز زدن مي کند و فرصت کتاب خواندن و شرکت در برنامه هاي فرهنگي ندارد. در موسيقي غربي تعداد اندکي از آهنگسازان، متفکران بزرگي هم بودند مثل استراوينسکي و وبرن. ما با يک معضل در عرصه موسيقي دنيا مواجه هستيم و کلاً انديشه ورزي در ميان اهل اين هنر ضعيف است. اگر موسيقي را با شعر و داستان مقايسه کنيد متوجه اين تفاوت مي شويد. بحث بيشتر مصاحبه ها در تکنيک موسيقي خلاصه مي شود. در موسيقي ايراني اين ضعف تاريخي از 100 سال گذشته وجود داشته است.
از دوره اي که ما فعاليت را شروع کرديم، انگيزه رفتن من به راديو و مرکز حفظ و اشاعه و تشکيل شيدا و چاووش از بين بردن اين ضعف بود تا نسل بعدي بتواند همراه با حرکت هاي اجتماعي پيش برود. ما غير از موسيقي بحث اجتماعي و فلسفي هم مي کرديم. حتي کلاس هايي ترتيب دادم تا بچه ها بتوانند در تمام زمينه ها بينش خود را بهبود بخشند. با انقلاب اين تحول در موسيقي به وجود آمد. امروز در بخش جوان و حتي در پاپ نوازان اين بينش قوي تر است. در حالي که اين ضعف در ذات موسيقي نهفته است و موسيقيدان ها ترجيح مي دهند با سازشان حرف بزنند. دنياي امروز پيچيده شده و هر هنرمندي بايد انديشه ورز و هوشيار باشد وگرنه کار هنري او دچار مشکل مي شود. الان با دسته اي به نام موسيقيدان هاي دولتي و حقوق بگير مواجه هستيم. اگر به آنها سفارش داده شود، اثري مي سازند وگرنه فعاليت نمي کنند. در سال گذشته نزديک 10 سمفوني سفارشي ساخته شد. يعني تا قبل از اين آهنگسازان انگيزه ساخت سمفوني نداشته اند؟ چرا تا قبل از اين چنين سمفوني هايي ساخته نشد؟ برخي از آنها موسيقيدانان خيلي خوبي هستند اما انگيزه شان با حقوق تامين مي شود. آيا موسيقيدان بايد کارمند باشد؟ موسيقيدان يک انگيزه دروني دارد که براي بيان آن دچار چالش است و مي خواهد با سازش يا با قلمش ذهنيات خود را بيرون بياورد تا پيامش را به جامعه برساند. اين پيام مي تواند اجتماعي باشد يا کيفيتي از زندگي شخصي خود او.
اگر موزيسين ها بخواهند همراه با حرکت اجتماعي پيش بروند آيا نبايد قالب هاي گذشته را کنار بگذارند؟
در وهله اول بايد اين حرکت اجتماعي وجود داشته باشد.
يعني در حال حاضر وجود ندارد؟ به نظر شما اين حرکت بايد خيلي بزرگ باشد؟
بله. اگر حرکت اجتماعي وجود داشته باشد خيلي ها مشارکت مي کنند. به اين معني که انديشه ها بتوانند به جنبش دربيايند.
وجود آسيب هاي اجتماعي مثل فقر، اعتياد يا مهاجرت هم خود نوعي حرکت اجتماعي است. آيا اين مسائل آن قدر اهميت ندارد که موسيقيدانان ما به آن بپردازند؟
اگر بخواهيم وارد اين بحث شويم بايد وارد آمار شويم و اصلاً به اين سوال پاسخ دهيم که آيا موسيقيدانان ما در اين سال ها کاري خلق کرده اند يا نه. تعهدي در هنر وجود دارد. گاهي هنرمند به جامعه متعهد است و گاهي به خود که در نهايت سودش به جامعه مي رسد. برخي هنرمندان هم هستند که مي گويند من تعهدي ندارم. اما ما صحبت از هنرمند مي کنيم. من عقيده ندارم تمام کساني که ساز مي زنند، هنرمند هستند. هنرمند تعريف مشخص دارد. در طول 100 سال تاريخ موسيقي اروپا تعداد انگشت شمار هنرمند وجود دارد. هنرمند واقعي بايد در بستري بزرگ شده باشد که به روند کارش کمک کند، جهان بيني و عشق به مردم و آرمان انساني داشته باشد و خودش در خيابان انساني قدم زده باشد و کارهاي انساني کرده باشد. مثلاً کسي مثل دکتر رويايي که شعرهاي ماندگاري دارد کتابي سفيد چاپ مي کند، او تعهد خودش را انجام داده و کار هنري ارائه داده است اما موفقيت اين کار هم بستگي به شرايط دارد. از او سال ها پيش سوال کردند که فرهنگ يعني چه؟ او گفت فرهنگ چيزي است که فوتباليست ندارد اما بقال دارد. نتيجه اينکه کتاب سفيد درآورد. اما اين کار و آن گفته شايد امروز کاربرد نداشته باشد. يا مثلاً سالوادور دالي در حضور بسياري از افراد مشهور و عادي با پتک روي قلم در وسط تابلو مي کوبد و مي گويد هنر خلق شد. اما اين چيزها نبايد تبديل به ادا شود. چرا که هدفي از خلق کار وجود دارد.
به نظر شما چنين جهشي در موسيقي ايران ممکن است؟
بله، چرا ممکن نيست؟
يعني چنين جسارتي وجود دارد؟
جسارت بستگي به افراد دارد. کسي مثل سالوادور دالي مي تواند اين کار را بکند اما اين جسارت کار هر کسي نيست و بستگي به تجربيات و پختگي افراد دارد. رسيدن به چنين جايگاهي مهم است و نبايد به هنر به چشم چيزي که مد مي شود نگاه کرد. البته در موسيقي رسمي ايران نمي توان چنين کارهايي کرد و اگر کسي اين کار را کرد ديگر نام هنر او موسيقي سنتي نيست.
مساله اين است که حقيقت موسيقي ناديده گرفته شده است. امروز به جز چند نفر از استادان معروف مثل استاد حسن کسايي ديگران به دنبال حقيقت موسيقي نيستند.
بحث بعدي درباره گروه شيدا است. ظاهراً اعضاي قديمي در گروه شيدا حضور ندارند. درست است؟
از دوستان قديم فقط يک نفر حضور دارد. دوستان ديگر که علاقه داشتند حضور داشته باشند، به دليل گرفتاري ها و مسووليت هايي ديگر نمي توانند در گروه مشارکت کنند. من براي کار گروه مقرراتي دارم که شخصي نيست. نوازندگان نمي توانند با گروه ديگري همکاري داشته باشند. اين باعث شده برخي افراد نتوانند به گروه بيايند. برخي ديگر هم گروه هاي خود را دارند و گروه هايشان را رها نمي کنند.
با توجه به اينکه اعضاي قديمي در شيدا حضور ندارند و ترکيب گروه، ترکيب جديدي است رويه کار نسبت به شيدا در آن سال ها فرق کرده، چرا اصرار داريد که همچنان نام گروه شيدا باشد؟
شيدا گروهي بود که من آن را به وجود آوردم، نام گذاري کردم و نوازندگان را انتخاب کردم و به گروه آوردم. طبعاً بنيانگذار آن گروه من بودم و مي توانم نام «شيدا» را هرجا که خواستم استفاده کنم. در خارج از کشور نام گروه من شيدا بود. اسم موسسه ام هم شيدا است. محتواي گروه هميشه با سرپرست آن عوض مي شود. نه من آدم 30 سال پيش هستم، نه اين کشور و آدم هايش. موسيقي هم به مناسبت شرايط تغيير کرده اما اسم گروه بيان کننده محتوا نيست. من مي خواهم اين اسم را نگه دارم. مي خواهم شيدا مثل آن موقع و حتي بهتر از آن به کار خود ادامه دهد. گذشته از اين شيدا نام تصنيف سراي بزرگ ماست و به احترام او فعاليت گروه را هرچه قوي تر پيش مي برم.
برگرديم به ماجراي اصلي و کنسرت. قصد داريد در اين کنسرت بخش آواز هم داشته باشيد؟
من در پوسترها هيچ وقت ننوشته ام خواننده؛ محمدرضا لطفي. نوشته ام صدا؛ محمدرضا لطفي. من از صدا استفاده مي کنم اما آوازم تابع حالات دروني ام است. آواز مفهوم کلاسيک خود را در کنسرت هاي من ندارد.
پس از آواز نه براي استفاده مخاطب بلکه براي ايجاد شور و حال در خود استفاده مي کنيد.
من به تاثير آن روي مخاطب فکر نمي کنم. کارم را مي کنم. اگر مخاطب دوست داشت دوباره به کنسرت من مي آيد، اگر دوست نداشت، نمي آيد.
منظورم اين است که آيا براي آواز برنامه ريزي خاصي داريد و از قبل شعر را انتخاب مي کنيد؟ و آيا مشخص است که در چه بخش هايي از کنسرت آواز مي خوانيد؟
نه بستگي به حس لحظه ام دارد و آواز هم مثل سازم بداهه است. تعهدي به خواندن ندارم. اگر موسيقي و خودم به آواز نياز داشته باشد، مي خوانم.
يعني آواز اهميت زيادي در کنسرت هاي شما ندارد؟
نه اينکه اهميت نداشته باشد، اهميتش روي صحنه مشخص مي شود. روي صحنه تصميم مي گيرم آواز باشد يا نباشد.
بايد اتفاقي در من بيفتد تا آواز بخوانم. وقتي موسيقي کم مي آيد و سازم جوابگوي درونم نيست از ابزار ديگري به نام شعر و صدا استفاده مي کنم. اگر صدا باعث شود موسيقي من به کمال برود حتماً آواز خواهم خواند.
اگر شنونده دوست داشته باشد فقط صداي ساز شما را بشنود، چه؟
در اين صورت بايد کنسرت هايي بگذارم و اعلام کنم که آواز حضور ندارد. اما تعداد کمي را ديده ام که به من گفته باشند نخوان.
اگر کسي بخواهد آواز بنان را گوش کند، نبايد به کنسرت هاي من بيايد. کساني که به کنسرت هاي من مي آيند نسبت به موسيقي من شناخت دارند و آنقدر بخش سازي پررنگ است که آنها را اقناع کند. بعضي وقت ها هم شده که من بيشتر از يک بيت نخوانده ام.
شما بيش از 20 سال است که کنسرت برگزار نکرده ايد. با وجود اينکه در طول اين سال ها بيش از 350 کنسرت در نقاط مختلف دنيا داشته ايد. از اينکه بعد از 24 سال دوباره در ايران روي صحنه مي رويد، چه احساسي داريد؟
اين کنسرت براي من متفاوت از کنسرت هاي خارج از کشور است و خودم هم نمي دانم که حسم روي صحنه در ايران کنوني چيست. بستگي دارد چه احساسي به من دست مي دهد و مخاطبان چه انرژي اي به من منتقل مي کنند. ممکن است سازم خيلي کلاسيک يا خيلي آزاد باشد. احساس خوبي دارم که در ايران هستم و بعد از اين همه مدت کنسرت مي دهم و از اين بابت خوشحالم، دلم مي خواهد موسيقي من بالاخص با دانشجويان موسيقي و تمام کساني که کارهاي مرا در اين سال ها دنبال کرده اند، رابطه خوبي برقرار کند. چون براي کنسرت هايم فکر نمي کنم. قبل از کنسرت به خلسه فرومي روم و حرکاتم خيلي آرام مي شود و همه چيز در روحم شروع به آرامش مي کند. فقط دوست دارم اين کنسرت با نظم و انضباط برگزار شود و مردم با دردسر مواجه نشوند، اين شب تبديل به خاطره اي صلح انگيز برايشان شود و احساس کنند که از نظر روحي اقناع شده اند و وحدتي بين ما به وجود بيايد.
شايد اين کنسرت انگيزه موسيقيدانان ديگر را براي ادامه کار بيشتر کند، چرا که وقتي من کار کنم مثلاً آقاي عليزاده هم بعد از چند سال با گروه خود براي کنسرت گذاشتن انگيزه بيشتري پيدا مي کند، اگرچه هميشه پرکار بوده است، مهم ترين چيز اين است که اين انگيزه، انگيزه هنري باشد نه مالي و عامل حرکت پول نباشد. قصد دارم 10 درصد از درآمد کنسرت را براي کمک به دانشجويان بااستعداد موسيقي هزينه کنم، چرا که کشف آدم هاي بااستعداد لذت فوق العاده اي برايم دارد.مهم اين است که حضور من در موسيقي تاثير داشته باشد و با فعاليت هايم اين تاثير را بيشتر کنم. در حال حاضر با سه گروه مشغول کار هستم. شيداي اصلي که 14 نفر عضو دارد که همگي مشخص شده اند، شيداي بانوان که تمريناتش را از 5 ماه پيش شروع کرده و در استوديو در حال ضبط اثر است، گروه بازسازي که تمرينات را يک ماه قبل شروع کرده و کارش نعل به نعل بازسازي دوران قاجار است.
خودتان در اين گروه ها حضور داريد يا اينکه نظارت مي کنيد؟
هم حضور دارم و هم نظارت مي کنم و هم انتخاب قطعات با من است.
منبع:شرق